از لغزش جوانمردان در گذريد که کسى از آنان نلغزيد ، جز که دست خدايش برفرازيد . [نهج البلاغه]   بازديد امروز: 20  بازديد ديروز: 28   کل بازديدها: 4013
 
صحرا
 
   1   2      >
+ هبوط ...
نويسنده: فاطمه(جمعه 28/4/1387 ساعت 12:13 عصر)


 


ازبهشت که بيرون آمد، دارايي اش فقط يک سيب بود. سيبي که به وسوسه آن را چيده بود. و مکافات اين وسوسه هبوط بود. فرشته ها گفتند تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. انسان گفت: اما من به خودم ظلم کرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. خدا گفت: برو و بدان جاده اي که تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد، زميني آکنده از شر و خير، آکنده از حق و باطل، از خطا و از صواب؛ و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو بازخواهي گشت و گرنه.....
و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نميتوانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود. و آن وقت خدا چيزي به انسان داد چيزي که هستي را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت. انسان دستهايش را گشود و خدا به او "اختيار" داد. خدا گفت: حال انتخاب کن زيرا که براي انتخاب کردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين که بهشت، پاداش به گزيدن توست. عقل و دل و هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني

خدايا، دارايي ام، واقعا يک سبد گناه است، و نتيجه اش، هبوط...
و مي دانم که به خود ظلم بزرگي کرده ام...
و مي ترسم خير و حق و صواب پيروز نشود و من بازنگردم......
مي دانم که اختياري که به من داده اي هنوز هست، عقلي که به کارش نگرفتم، دلي که به دست فراموشي سپردمش و هزاران پيامبري که بي تفاوت از آنها گذشتم....
اگر تا به حال به گزين نبوده ام، التماست مي کنم ياري ام کني به گزين شوم...........



نظرات ديگران ( )

+ چه شبي است امشب خدايا!
نويسنده: فاطمه(جمعه 17/3/1387 ساعت 11:50 صبح)


 


 


اين بنده ي تو هيچگاه اينقدر بي تاب نبوده است. اين دل و دست و پا هيچگاه اينقدر نلرزيده است. اين اشک اينقدر مدام نباريده است. چه کند علي با اينهمه تنهايي!


اي خدا در سوگ پيام آور تو که سخت ترين مصيبت عالم بود، دلم به فاطمه خوش بود. مي گفتم : گلي از آن گلستان در اين گلخانه يادگار هست. اما اکنون چه بگويم؟ اينهمه تنهايي را کجا ببرم؟ اينهمه اندوه را با که قسمت کنم؟


فاطمه در اين دنيا براي من حقيقت کوثر بود. با وجود او تشنگي، گرسنگي، سختي، جراحت، کسالت و خستگي به راستي معنا نداشت. اکنون با رفتن او من خستگي هاي گذشته را هم بر دوش خود احساس مي کنم.


خسته ام خدا! چقدر خسته ام.


چطور من بدن نازنين اين عزيز را شستشو کنم؟! اگر تغسيل فاطمه به اشک چشم مجاز بود آب را بر بدن او حرام مي کردم. اگر دفن واجب نبود، خاک را هم بر او حرام مي کردم.


پس آب بريز اسماء! کاش آبي بود که آتش اين دل سوخته را خاموش مي کرد، اي اشک بيا! بيا که اينجاست جاي گريستن.


فرشتگان که به قدر من فاطمه را نمي شناسند، به اندازه ي من با فاطمه دوست نبودند، مثل من دل در گروي عشق فاطمه نداشتند، ضجه مي زنند، مويه مي کنند، تو سزاوارتري براي گريستن اي علي! که


فاطمه فاطمه تو بوده است


اين همان حکايت جگرسوز تازيانه و بازوست. خلايق بايد سجده کنند به اين همه حلم، به اين همه صبوري. فاطمه! گفتي بدنت را از روي لباس بشويم؟ براي بعد از رفتنت هم باز ملاحظه اين دل خسته را کردي؟


نازنين! چشم اگر کبودي را نبيند، دست که التهاب و تورم را لمس مي کند.و


عزيز دل! کسي که دل دارد بي ياري چشم و دست هم درد را مي فهمد.


اي کسي که پنهانکاري را فقط در درد ها و مصيبت هايت بلد بودي، شوي تو کسي نيست که اين راز هاي سر به مهر تو را بداند و برايشان در نخلستان هاي تاريک شب، نگريسته باشد.


اينجا جاي تازيانه نامردان است در آن زمان که ريسمان در گردن مرد تو آويخته بودند.


اي خدا!


اين غسل نيست، شستشو نيست، مرور مصيبت است، دوره کردن درد است. تداعي محنت است.


اي واي از حکايت محسن! حکايت فاطمه و آن در و ديوار! حکايت آن ميخهاي آهنين با بدن نحيف و خسته و بيمار! حکايت آن آتش با آن تن تبدار! حکايت آن دست پليد با اين گونه و رخسار! حکايت آن همه مصيبت با اين دل بي قرار!


آرامتر اسماء! دست به سادگي از اينهمه جراحت عبور نمي کند. دل چطور اينهمه مصيبت را مرور کند؟!


چه صبري داشتي تو اي فاطمه! و چه صبري داري تو اي خداي فاطمه!و


اينکه جسم است اينهمه جراحت دارد، اگر قرار به تغسيل دل بود چه مي شد! اين دل شرحه شرحه، اين دل زخم ديده، اين دل جراحت کشيده!


بچه ها بياييد. حسن جان! حسين جان! زينبم! عزيزم ام کلثوم بياييد با مادر وداع کنيد. سخت است مي دانم. خدا در اين مصيبت بزرگ به اجر و صبرش ياري يتان کند.


نمي دانم چطور تسلايتان دهم، اين مادر آخر مادري نبود که جهان بتواند چون او دوباره بزايد.






نظرات ديگران ( )

+ ليلي پروانه خدا
نويسنده: فاطمه(يکشنبه 15/2/1387 ساعت 2:44 صبح)

 


 


شمع بود اما کوچک بود. نور هم داشت اما کم بود.


شمعي که کوچک بود و کم براي سوختن پروانه بس بود.


مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.


و زمين پر شد از شمع و پروانه.


پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.


خدا گفت: شمعي بايد دور شمعي که نسوزد شمعي که بماند.


پروانه اي که به شمع نز ديک مي سوزد عاشق نيست.


...شب بود خدا شمع روشن کرد. شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.


شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي پروانه اش شد.


بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد زيرا شمع ها زيادي نزديکند.


بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.


شمع خدا ماه است. ماه روشن است اما نمي سوزاند.


ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد.


 



نظرات ديگران ( )

+ سهم من....
نويسنده: فاطمه(چهارشنبه 28/1/1387 ساعت 1:55 صبح)







 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


هر کسي سهم خودش را طلبيد


سهم هرکس که رسيد


داغتر از دل ما بود


ولي نوبت من که رسيد


سهم من يخ زده بود


سهم من چيست مگر؟


يک پاسخ؛پاسخ يک حسرت


سهم من کوچک بود قد انگشتانم!


عمق آن وسعت داشت!


وسعتي تا ته دلتنگي ها!


شايد از وسعت آن بود


که بي پاسخ ماند!!!



نظرات ديگران ( )

+ بلند ترين دار دنيا
نويسنده: فاطمه(پنجشنبه 15/1/1387 ساعت 5:24 عصر)


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 


 به پرنده اي مي مانم



 که بر بلند ترين دار دنيا آشيانه کرده است



 و به اعدام پرواز خويش خو گرفته است



 تمام زندگي ام



 بر چوبه ي داري مي رقصد



 که گاه با وزش باد جلو مي رود و



 گاه به عقب باز مي گردد



 براي تمامي لحظه هاي بر باد رفته ام



 آوازي دوباره سازکرده ام



 پاي چوبه داري خواهم رقصيد


 که شعله ي دردهاي من مي سوزاندش


 



نظرات ديگران ( )

   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[28/4/1387- 12:13 ع] هبوط ...
[17/3/1387- 11:50 ص] چه شبي است امشب خدايا!
[15/2/1387- 2:44 ص] ليلي پروانه خدا
[28/1/1387- 1:55 ص] سهم من....
[15/1/1387- 5:24 ع] بلند ترين دار دنيا
[21/12/1386- 9:20 ع] کاش ..........
[9/12/1386- 5:16 ع] شکسته ي تهي
[2/12/1386- 1:44 ص] خدا و ليلي
[11/8/1386- 1:39 ع] قيصر امين پور....
[آرشيو شده ها]

|  RSS  |
|  Atom  |
| خانه |
| شناسنامه |
| پست الکترونيک |
| مديريت وبلاگ من |


|| پيوندهاي روانه ||
1 [43]
1 [44]
[آرشيو(2)]


|| مطالب بايگاني شده ||
خاک خورده هاي تو صندوقي [25]
سي و هشت مطلب گم شده [11]

|| اشتراک در خبرنامه ||

نام:

ايميل:

 
|| درباره من ||
صحرا
فاطمه[45]
کار ما شايد اين است ميان گل نيلوفرو قرن پي آواز حقيقت برويم...

|| لوگوي وبلاگ من ||
صحرا
|| لينک دوستان من ||
اموزش . ترفند . مقاله . نرم افزار
فطرس
عشقولک
آفاق ما
ماهيِ اسير
پاتوق جوانان
روانشناسي آيناز
بتليجه
ستاره غريب
esperance
ღღღعاشقونه*طنز*مطلبღღღ
بي ستاره ترين شبهاي زندگي...
موجی عشق
بچه هاي ()رياضي!

سرزمين دور
lovlyworld
دهشک(ده اشکانيان)
سلطان عشق
چ مثل چرت و پرت
شادي(زمزمه هاي دلتنگي)
صاحبدل

و خدايي که در اين نزديکي است
بيا تو حالشو ببر
رازهاي زيست
تنهاي تنها
عشق رويايي
مانا جاويد
روزگار
ايران پاتوق
خاک گل کوزه گران
باران
سفر به ناکجا آباد
شيواي تنها
عشق
عطر گل ياس
جوکستان ، اس ام اس ، جوک ، لطیفه ، طنز ،jok+sms
محفل گرم عاشقان جنگ و شهادت
اس ام اس
نغمه
دخترونه

اشعار عاشقانه من
بهترين سايت موسيقي
Upload
دختراي باحال يزد
کامران نجف زاده
محمود کوير
واران
اهل کهکشانيم
صداي سخن عشق
دوستانه
قلب های عاشق
ساحرخون
زورقي در ساحل
سامانه اينترنتي اسفراين
وحشتناک ترين چيزي که ديدم.......
پژوهشگاه اطلاعات و مدارک علمي ايران
آسمان پرستاره

|| لوگوي دوستان من ||








































و  يا  شايد  هم  ... - به روز رساني :  12:0 ع 2/3/1387
عنوان آخرين نوشته : عشق يا آن هوس غرق در شهوت ؟؟














|| آهنگ وبلاگ من ||


|| وضعيت من در ياهو ||
يــــاهـو